کلاف زندگی

بر قایقی نشسته و سمتِ تو رانده ایم

اما دریغ، در وسطِ راه مانده ایم

 

بی ناخدا و نقشه کجا می توان رسید؟

باری به هر جهت خودمان را کشانده ایم

 

ما در کلاف زندگی خویش گم شدیم

فرمانت آشکار، ولی کور خوانده ایم

 

هرگاه روی شانه ی مان قاصدک نشست

لب را چو غنچه کرده و آن را پرانده ایم

 

دلداده ایم و ضامن آهو مراد ماست

اما چقدر دل که چو آهو رمانده ایم

 

یا رب مخواه دوزخ خود را برای ما

با یک پیاز اشک به دامن فشانده ایم

 

فرصت چو ابر می رود و دست مان تهی ست

تنها به شوق مرحمتت زنده مانده ایم

 

محمد فرخ طلب فومنی

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

 

آرام جهان

از کُلِّ جهان یک نظر لطف تو کافی ست

هرچیز به جز توشه ی مهرِ تو اضافی ست

 

ابلیس از آن روز که مهرت به دلم شد

فریاد برآورد و به دنبال تلافی ست

 

ای اول و ای آخر و ای ظاهر و باطن!

در وصف تو هر قول و غزل قافیه بافی ست!

 

باطل شده با نام تو هر جنبل و جادو

هر ذکر جز "الله صمد" ورد خرافی ست!

 

قلبم به رکوع است و سجود است و تشهد

جانم به سلام آمده این فرصت صافی ست

 

باید به تو رو کرد که آرام جهانی

در سخت ترین حادثه یاری تو کافی ست

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام