در آینه تصویرت اگر تیره و تار است

در خویش نظر کن که پر از گرد و غبار است

راهی بگشاییم اگر در پی نوریم

یک خانه بی روزنه را نور چه کار است؟

دل را بتکانیم و بر آن عطر بپاشیم

هر کنج دلی خوب ترین جای قرار است

یک چند اگر گریه سپس خنده بر آریم

خورشید امیری ست که بر ابر سوار است

فرصت گذران است و دمی منتظرت نیست

او می رود و می رود و مثل قطار است

لب را به لبش دوز و در آغوش کش او را

ساحل به تماشا شد و عمری به کنار است

هرگاه کسی دل به دل عشق سپرده

حالش متحول شد و آنگاه بهار است

محمد فرخ‌طلب فومنی