بند به مو

غَمِ دنیا همه یک سو غَمِ من در یک سو

آنچنانم که غم از دیدن من رفت از رو!

 

گِرِهی داشتم و بافه ی گیسویت را

تا که دیدم شده کارم گِرِهی تو در تو

 

تا به کی می شود آواز فرو خورده شود؟

طِفلک این جوجه قناریِ در اعماقِ گلو!

 

خوشه یِ خنده ی خوشرنگ تو باشد دیگر

چه نیازی به حریف و چه نیازی به سبو؟

 

عشق یعنی که شهادت بدهی جز او نیست

عشق یعنی که نبینی همه را الّا او

 

آه! باید کَمَکی فکر خودم هم باشم

قلبِ آنکه به تو آویخته بند است به مو!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

تو سهم منی

تو سَهمِ منی! سَهمِ منی! سَهمِ دِلِ من!

ای عطر تو آمیخته با آب و گِلِ من!

 

یک چای پُر از تلخی و دلواپسی ام! تو:

دنیای پُر از مهری و پُرشور! هِلِ من!

 

ای ماءِ مَعین! اشربه یِ نابِ بهشتی!

یک بوسه بده شادی روح کسل من!

 

جُز اسمت اگر بُرد زبان، لال بمیرد!

جز او به کجا می روی ای فکر ول من؟

 

باید که بسوزی و بسازی و بسوزی

تقدیر تو در سوز و گُداز است دل من!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

میوه ی سربسته

خانه را با یاد تو هر روز جارو می زنم

رخت نو می پوشم و یک عطر خُوشبو می زنم

 

عشق حتی زیر خاکستر بماند روشن است

مُستَعِدِّ شعله هستم گرچه سو سو می زنم

 

آنچنان گیرائی چشمان تو بالاست که

سیلیِ مُحکم به گوشِ هرچه جادو می زنم

 

من امیرِ کشورِ خویشم ولی با افتخار

پیش پایت مثل یک سرباز زانو می زنم

 

نام تو تسکین درد و قُوَّتِ جان و تن است

حِرز می سازم از آن بر روی بازو می زنم

 

گرچه عشقِ من به تو یک میوه یِ سَربسته است

تا یقین حاصل کنی بر سینه چاقو می زنم

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

 

باد!

باد آمد دُورِ تو پیچید و عطرت را ربود

کوه، پُشتِ ابرها زیبائیت را می ستود

 

جلوه ات پُر شوکت امّا طاقَتِ من اندک است

شعر آمد در میان بسیار را کم کم سُرود

 

آتشی در جانم است و بوسه می خواهم ولی

بهتر است آهسته آهسته به تو راهی گشود!

 

روز و شب مانند طوفان می خروشی در تنم

هیچکس ای کاش قلبش اینچنین عاشق نبود

 

عُمر، بی لمسِ تَن و روحَت برایم مُضحک است

کُلِّ دنیا گیرم اصلاً مال من باشد! چه سود؟

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

زهد بلاتکلیف

برقص دُختَرِ خوش خنده! برقص و خونِ مرا خُم کن!

نیاز از من و ناز از تو! به یک کرشمه تفاهم کن!

 

نه این که عیش من این باشد که پای رقص تو بنشینم

مرا به نشئه ی روحانیت حریق شعله ی هیزم کن

 

هوای زندگی آنجا هست که آب روح فزا آنجاست

بجوش آب حیاتِ من! مرا دُچار تلاطُم کن!

 

گناه من اگر این باشد که غرق دیدن تو هستم

مرا دچار به بدنامی، دچار طعنه ی مردم کن

 

چقدر زُهد بلاتکلیف در این معاشقه ها مانده

بهشت و دوزخ و برزخ را فدای دانه ی گندم کن!

 

بگیر تاب و توانم را! تمام شیره ی جانم را!

چه جنگ تن به تن خوبی! مرا اسیر تهاجم کن!

 

همیشه پُشتِ سَرِ آدم هزار حرف دل آزار است

بدونِ تَرس مَرا لطفاً درونِ مرزِ تَنَت گُم کن!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

پرنده ی کوچک

بیا پرنده ی کوچک! بیا به خانه ی من!

قَدَم به چشم گُذار و نِشین به شانه ی من!

 

من از گلوی تو صد شعر تازه می گویم

تو نیز از غم من ساز کن ترانه ی من

 

بخوان پرنده ی کوچک که بُغض آوازت

برای گریه شده بهترین بهانه ی من

 

من آن جزیره ی متروکه ام که هیچ کسی

به جز تو راه نبرده ست بر کرانه ی من

 

فقط بیا و کمی در کنار من بنشین

که دیدنِ رُخِ ماهت شد آب و دانه ی من

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

دست به سینه

در این زمان که دُور دُورِ کینه است

خوشا دلی که غرق در سکینه است

 

هزار زخم با من است و حال من

شبیه جامه ای که وصله پینه است

 

به سادگی دلم شکسته می شود

که قلب عاشقان از آبگینه است

 

حساب ما جداست از کتاب ها

که نیمه مان به روی هم قرینه است

 

مقابلم گذشتی و به احترام

هنوز دست ها به روی سینه است

 

تو یار خاکی منی! درون تو

به هر طرف نظر کنم دفینه است!

 

بهای دوست داشتن نجومی است

قبول کن که عشق پرهزینه است!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

ماهواره

رُخی نمودی و امّیدوارمان کردی

به ماهواره ی رویت دچارمان کردی

 

شبیه عکس سیاه و سفید در پیشت

بدون رنگ و لعابیم و تارمان کردی

 

اگرکه حال خوشی بود روی اسب سپید

اگرنه بر خر شیطان سوارمان کردی

 

خیال مان که چو شیران بیشه ایم ولی

شبیه بره ی رامی مهارمان کردی

 

هوای سلطنت افتاد در سرت، آنگاه

مقابلت چو غلامان قطارمان کردی

 

یکی به نعل و یکی هم به میخ کوبیدی

خزان شدیم و سپس نو بهارمان کردی

 

نظر به سوی تو کردند و غیرتی بودیم

برای داشتنت سر به دارمان کردی

 

ندیده ایم تو را! پس چگونه دل دادیم؟

چگونه شد که چنین بی قرارمان کردی؟

 

خودت بریدی و آنگاه دوختی پس تو

هرآنچه خواسته ای را نثارمان کردی

 

اگرکه نیش و اگر نوش مرحبا بر تو

که هرچه بوده و هستی دچارمان کردی!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

 

 

تن های تن ها

با تو تنها بی تو تنها وای از این تَن های تَن ها

من صمیمی مثل خاکم بی نیاز ِ فوت و فن ها

 

شُوقِ  یک حرف نگفته در ضمیر ناخودآگاه

ختمِ صحبت های مایی فارغ از هر ما و من ها

 

زندگی جز با تو بودن چیز دلچسبی ندارد

می روند این سو و آن سو محض دیدارت تِرَن ها

 

بس که خوشنامی جماعت اسم تو سوگندشان است

دور باد از ساحَتِ تو حرف مُفت و سوءظن ها

 

دوستت دارم نه مثلِ آنچه دیدی یا شنیدی

دوستت دارم فرا تر از تمام مرد و زن ها

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

تف سربالا

همه ی خوبی عشقت به همین شور و شَر است

جان به قربان تو این پیشکشی مختصر است

 

گُرز و شمشیر ندارد اثری بر تَنِ من

اخمِ جانسوز تو امّا به دلم کارگر است

 

خواستم گُم بشوم تا بروی از فکرم

غافل از اینکه خیالت همه جا همسفر است

 

به که عارض بشوم؟ این که تُفِ سربالاست!

پیش تو قاضیِ بیچاره خودش کور و کَر است!

 

تا به کی با تو بسوزیم و بسازیم عزیز؟

برو یک گوش تو دروازه و یک گوش دَر است!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

ترفند

عشق گاهی شبیه لبخند است

خنده کن خنده ات خوشایند است

 

بیش از این قند احتکار نکن

عُمرِ آدم به خنده ات بند است

 

نام تو داغ روی پیشانی ست

یاد تو مثل یک گلوبند است

 

با تو و بی تو در تب و لرز است

قلب عاشق به درد خرسند است

 

محو خود می کند تو را یک عمر

عشق، بازیگری هنرمند است!

 

آه، شاید که زندگی شوخی ست

آه، شاید که عشق ترفند است

 

ایها الناس من دلم تنگ است

حال و روزم شبیه اسپند است

 

هی نگویید راه و چاه کجاست

گوش هایم لبالب از پند است

 

حال من را کسی نمی فهمد

محرم دل فقط خداوند است

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

بگو بخند

غم را دگر رها کن و با ما بگو بخند

هرچند دلشکسته و تنها بگو بخند

 

ارزان تر از همیشه شده اشک های ما

جایِ تمام مردم دنیا بگو بخند

 

حتی اگر فراق نصیبت شده ست، باز

با یاد دیده بوسی فردا بگو بخند

 

با های و هوی زندگی از راه دل مکن!

آری! اگرچه سخت تو اما بگو بخند!

 

وقتی که گرد و خاک سفر اصل ماجراست

بگذار جای فاصله را با بگو بخند!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

دست های تو

آتش گرفته دست من از دست های تو

دیدی چقدر زود شدم مبتلای تو؟

 

آواز باد و نم نم باران و لحن گُل

چون نغمه ای خلاصه شده در صدای تو

 

وقتی حضور ماه نباشد، ستاره چیست؟

خاموش می کنم همه را در ازای تو!

 

وقتی لباس هم به تنت تنگ می شود

پس حق بده که این دل کوچک برای تو...!

 

باید به دُورِ هر کس و هر چیز خط کشید

باید نفس کشید فقط در هوای تو

 

یک عُمر زندگی کن و آنگاه آخرش

با شوق حاضرم که بمیرم به جای تو

 

آتش بزن عزیز، تنورت همیشه گرم!

لطفاً قبول کن که بسوزم به پای تو!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

برقصیم

با من بیا بی غُصّه و بی غم برقصیم

این فرصت کوتاه را با هم برقصیم

 

دستی به دُورِ گردن و دستی به موها

با نغمه ی باران بیا نم نم برقصیم

 

خود را به من بسپار و در آغوش من باش

دلگرم خواهی شد اگر کم کم برقصیم

 

دنیا پَشیزی هم نمی ارزد! بیا پس

در پیش چشم عالم و آدم برقصیم!

 

لطفاً بیا بی هیچ حرفی تا قیامت

از عمق جان پیوسته و محکم برقصیم!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

جوجه قناری

رود باید که چو گیسوی تو جاری باشد

عشق مانند لبانِ تو اناری باشد

 

تا جهان باز بتابد رُخِ زیبای تو را

واجب است از همه سو آینه کاری باشد

 

سینه ات بستر گرمی ست و ای کاش دمی

پیش تو فرصت اندوه گُساری باشد

 

بس که از عشق تو لرزید دلم موجب شد

روح من مبتکر لرزه نگاری باشد

 

سوزَنِ عقل سزاوار نخِ عشق تو نیست

تنگ چشم ست و چه بهتر به کناری باشد

 

بی تو هر شب دل من شام غریبان دارد

مثل آن تکیه که در گریه و زاری باشد!

 

گوش بسپار به هر زمزمه حتی اگر آن

نغمه یِ نارَسِ یک جوجه قناری باشد

 

من نه تنها که همه غرقِ نگاهت شده اند

کیست آنکس که از این موج فراری باشد؟

 

زندگی با تو قشنگ است و همه روزِ خدا

می شود چون گُلِ رویِ تو بهاری باشد

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

شب های تابستان

فقط الّا و بلّا من لب او را

که مشتاقم لب لامذهب او را

 

شبیهِ گرمیِ شب های تابستان

نخواهم برد از یادم شب او را

 

به سجده رفتم و از «او» طلب کردم

بریزد در تنم داغ تب او را

 

به من نخ می دهد با خطِّ چشمانش

ندارد اصفهان هم مکتب او را

 

به هر سو می رود دنبال او هستم

بنازم گرد و خاک مرکب او را

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

مار گزیده

دستی برسان این لب بیچاره رسیده ست

خون در رَگِ خشکیده ی این تاک دویده ست

 

پاییز خجالت زده رفته ست از این جا

هرگاه نفس های تو در باغ وزیده ست

 

تو آمده ای تا بنشانی به دلم خون

گویی که خدا نافِ مرا با تو بریده ست

 

ای وای چرا درد تو اینقدر عجیب است؟

آنگونه که انگار مرا مار گزیده ست!

 

من دشت تر از دشتم و در وُسعَتِ این دشت

هر بار کسی از در این خانه رمیده ست

 

از خیرِ تو صد بار گُذشتم ولی افسوس

تقدیر مرا سوی تو هر بار کشیده ست

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

ستاره ی دنباله دار

حرفی بزن ستاره ی دنباله دار من

گاهی بپرس از من و از کار و بار من

 

نزدیک تر بیا بچش از دست پخت خود

با اشک ها یکی شده شام و نهار من

 

حرف از من و تو نیست که از ما فراتر است

این نُت نوشته های پر از زار زارِ من

 

از دور تر بگو و به من هدیه ای بده

پیوسته می روند همه از کنار من

 

حتی اگر برای گُذَر لحظه ای بزن

یک سر به ایستگاه پُر از انتظار من

 

خوابم گرفته این دم آخر، بگو کسی

کاری دگر نداشته باشد به کار من!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

دادگستری

تو آفریده شدی تا که دلبری بکنی

که من غلامِ تو باشم که سروری بکنی

 

غلامی تو برایم شبیه یک گنج است

مباد گنج مرا سهمِ دیگری بکنی

 

شُدَم مریضِ تو شاید مرا در آغوشت

برای یک شَبِ کوتاه بستری بکنی

 

اگرکه خنده کنی غَنج می رود دِلِ من

اگرکه اخم...، چه صحرای محشری بکنی!

 

چگونه از تو شکایت کنم؟ خودت باید

برای ریش سفیدان کلانتری بکنی

 

به بوسه ای دل مظلوم را به جا آور

ثواب دارد اگر دادگستری بکنی

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

کبریت بازی

چشم خود را تا دمی بر چشم هایش دوختم

گُر گرفتم مثل هیزم پیش پایش سوختم

 

مثل یک کودک که با کبریت بازی می کند

ناگهان در دست خود این شُعله را افروختم

 

سال ها سرگرمِ کسبِ دانش و تقوا شدم

پیش او بر باد داد دادم هرچه را اندوختم

 

خواستم در زندگی باب جدیدی وا کنم

پاک شد از خاطرم هرآنچه را آموختم

 

آمدم پیراهنی از عشق را بر تن کنم

آتشی بر پیکرم افتاد و در دم سوختم

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

سیم آخر

برای من بِکُن کوتاه امشب دامنت را

هوا گرم است! وا کن دکمه ی پیراهنت را!

 

زدم بر سیم آخر، عزم خود را جزم کردم

اگر زُلفت گُذارَد تا ببوسم گردنت را

 

زکات نعمت وافر ضروری است، لطفاً

به سویِ من بچرخان چشم های روشنت را

 

تو یک گنجینه ی محضی، من آن کاشف که باید

به کند و کاو باشم تا بیابم معدنت را

 

مرا می رانی از خود، گرچه با چشمان گریان

تماشا می کنم از دور موج خرمنت را

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

گریه کن

بُغضِ خود را بشکن و بی هر بهانه گریه کن

شرم را گاهی رها کن! عاشقانه گریه کن!

 

خوب می دانم دلت از دست خیلی ها پُر است

پس خروشان شو! شبیه رودخانه گریه کن!

 

هرچه را در سینه ات سنگین شده آزاد کن

من خودم سنگ صبورت! بی کرانه گریه کن!

 

گریه گاهت هستم و در شکل های مختلف

می کشم ناز تو را! پس نازدانه گریه کن!

 

اشکِ بعد از هر خرابی مُژده ی آبادی است

تا دلت لبریز باشد از جوانه گریه کن

 

رشته کوهی از هزاران شانه هستم پیش تو

این منِ مشتاق را شانه به شانه گریه کن

 

با نوازش های من آرام خواهی شد! بیا

شعر می خوانم تو هم در این میانه گریه کن!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

قلب سوخته

حتی نمی خواهم نشانم را بگیرید

جایِ نشان ای کاش جانم را بگیرید

 

حرفی درونِ سینه ام هست و چه بهتر

با مشته گِل راهِ دهانم را بگیرید

 

من شاعرم امّا ندارد هیچ سودی

من سوختم، لطفاً زبانم را بگیرید!

 

دل را امانت دادم و حالا که دیگر

بر باد رفته آشیانم را بگیرید

 

می خواهم از امروز بد باشم، بیایید

آن قلب خوب و مهربانم را بگیرید

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

گلدان بی گل

اگر یک لحظه عشقت در دِلِ من پا بگیرد

نمی ترسم اگر دار و ندارم را بگیرد

 

اگر با من نباشد مثل یک گُلدان بی گُل

همان بهتر که مُشتی خاک در من جا بگیرد

 

درونِ سینه قلبی هست و باید مهر ورزید

وگرنه ممکن است آن گوشه بویِ نا بگیرد

 

پُر از وسواس خواهی شد اگر عاشق نباشی

تصور کن کسی دلشوره از دریا بگیرد

 

نمانده جز من و تو چیزی و چیزی برامان

نمی ماند خدا ما را اگر از ما بگیرد

 

تو تنها سهم من هستی و دیگر هیچکس نیست

که مثل من چنین گنجی از این دنیا بگیرد

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

مهره ی مار

طاقَتَم طاق شد و صبر و قرارم رفته

سال نو آمده افسوس بهارم رفته!

 

یک نفر بود ولی کُلِّ جهانم شده بود

رفت و انگار همه ایل و تبارم رفته

 

آمدم تا به ابد پا به رکابش باشم

دیدم ای وای که آن یکه سوارم رفته

 

سفره پهن است شب و روز برایم اما

بعد از او حوصله ی شام و نهارم رفته

 

قبل از آنی که بخواهد برود بو بردم

پیش او خاصیت مهره ی مارم رفته

 

خواستم خاطره ها را بِگُذارم بروم

ساعتم گفت که دیر است! قطارم رفته!

 

هرکه عاشق شده این حرف مرا می فهمد

رفت و با رفتن او دار و ندارم رفته!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

بی نشانه

خوش نشستی در دلم از هر ترانه بیشتر

من تو را از هر کسی در این زمانه بیشتر...

 

می زنم خود را به کج فهمی! تو کارت را بکن

هی بریز و هی بپاشان آب و دانه بیشتر

 

سینه ات امن است و گنجشکی شبیه من، تو را

دوست دارد از هزاران آشیانه بیشتر

 

هرچه دوری کرده باشی عشق مثلِ بومرنگ

بی محابا می کند سویت کمانه بیشتر

 

آب می ریزی به رویِ آتشِ من! پس چرا

اشتیاقت می کشد در من زبانه بیشتر؟

 

بی صدا می آیم و در خواب می بوسم تو را

سعی خواهم کرد باشم بی نشانه بیشتر

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

رکب

دل بستم و عشق است همین تاب و تَبَش را

هم درد از او دیده ام و هم طَرَبَش را

 

آتش به تن و جان من انداخته شرمَش

ای یک تنه قربان بشوم آن رُطَبَش را

 

مویش شب و اندام قشنگش خُودِ روز است

آمیخته با ناز همه روز و شبش را

 

می بوسم و می بوسم و جز بوسه ندارم

راهی که گُشاینده شود قُفلِ لبش را

 

با میل خودم خاک شدم پیش قدم هاش

تا آنکه کنم شامل حالم رَکَبَش را

 

مانند نسیم است و گذر می کند از من

بی آنکه کند خُرده نگاهی عَقَبَش را

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

سلام ماه قشنگم

سلام ماه قشنگم که گُل به سر داری!

از اشتیاق دلِ تنگ من خبر داری؟

 

مرا به سوی خودت جذب می کنی، امّا

تو برمُودائی و نزدیک تر خطر داری!

 

چو یک کتاب پُر از ماجرائی و در خویش

هزار نکته ی باریک و مختصر داری

 

صدای خوش، رخ زیبا، تن تراشیده

تو در وجود خودت -خانه ی هنر- داری!

 

تمام تاب و تب و بغض ابرها از توست

تو بر تپیدن دل های شان اثر داری

 

جهان چو دیده گشاید، به چشم خواهد دید

که یک الهه ی نازی که بال و پر داری

 

مرا که تشنه ی یک جرعه از لبت هستم

چگونه می شود از آب بر حذر داری؟

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

ململ مهتاب

می خواهم از اعماق دلِ خویش بجوشم

چیزی ست درونم که پُر از جوش و خروشم

 

ترکیب نسیم و نَفَس و حرکَتِ گیسوت

موسیقی آواز لطیفی ست به گوشم

 

زرّینه ی هر موی سرت زرگریِ من

دیوانه بخوانم اگر آن را بِفُروشم

 

باید به تَنِ پاکِ تو از چشمِ حسودان

پیراهنی از مَلمَلِ مَهتاب بپوشم

 

ای نازِ تو از هرچه نیاز است فراتر

کوه است اگر نازِ تو بگذار به دوشم

 

سختی برود نوبَتِ آسانی ما است

رُخصت بده با عشق در این راه بِکوشم!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

رویای پرنده

با اینکه به جُز داغ از او هیچ نمانده

چون آب مرا در عطشِ خویش نشانده

 

تا دید که بی تابم و آماده ی کِشتم

از عشق خودش دانه بر این خاک فشانده

 

آن دانه ی کوچک شده یک پیچک و حالا

تا عمق وجود و دل من ریشه دوانده

 

رویای رسیدن به تو مانند پرنده

هوش از سَرِ این عاشِقِ بیچاره پَرانده

 

من جرأت ابراز ندارم؟ چه دروغی

چشمانِ دَهن لق که به گوشت نرسانده!

 

کوچک تر از آنم که برایت بنویسم

این مرد به جز مشق شما درس نخوانده

 

من بی کس و کارم، چه بگویم؟ که خدا را

سرمایه ی عشقِ تو به این شعر کشانده

 

قربان خدایی که دمی مثل تو ما را

از چشم نینداخت و از خویش نرانده

 

باید سَرِ خود را بزنم بر سَرِ یک سنگ

تا مرز جنون چند قدم بیش نمانده!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

جمع و تفریق

پُر از دردم نمی خندم بگو با دل چه باید کرد؟

که من خشکم تو بارانی، بگو با گل چه باید کرد؟

 

کمی امروز و فردا کن کمی نم نم بیا شاید

بفهمم سر نوشتم را که تا ساحل چه باید کرد؟

 

تو خورشیدی و در طوفان به امید تو می جنگم

ولی مهرت اگر بر من نشد مایل چه باید کرد؟

 

تمام عمرمان سرگرم جمع و ضرب و تفریقیم

کسی اما نمی داند که با حاصل چه باید کرد

 

به پای عشق او هر دم خودم را تن به تن کشتم

بگو یا قاضی الحاجات، با قاتل چه باید کرد؟

 

ببین! مقتول این قصه به من یک ریز می خندد

و من با خود گلاویزم که با این دل چه باید کرد؟

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

حجت آخر

برایِ قصّه ای که ساختی پایان نیاوردی!

سلام ای ابر نازا! پس چرا باران نیاوردی؟

 

به سویم آمدی آغوش وا کردم تو امّا چه؟

سلامی را که دادی هم از عمقِ جان نیاوردی!

 

برایم استکانی چای آوردی ولی با اخم

گمانم تلخ کامم خواستی قندان نیاوردی

 

من این سو کوفتم بر سینه ی دشمن! تو در آن سو

سپاهت را عقب راندی و در میدان نیاوردی

 

نمانده حُجَّتی دیگر! نداری عشق را باور!

که صدها معجزه کردم ولی ایمان نیاوردی!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

سفره ی دل

همه را غیر تو ای کاش رها می کردم

کاش یک بار فقط کار بجا می کردم

 

پیش من بودی و من بودم و تو! می بایست

حَقِّ لب های تو را خوب ادا می کردم!

 

در من انگار کسی میل به آغوشت داشت

عقل می گفت حرام است و حیا می کردم

 

باید از جاده ی زیبای تنت می رفتم

راه را کاش که از چاه سوا می کردم

 

عطرت افتاد به جانم! تو نمی دانی که

در خیالم چه گذشته ست و چه ها می کردم!

 

دست من بود به خونخواهی عشقت بی شک

عقل را یک تنه از ریشه جدا می کردم

 

کاش پیچک شده بودم به تو می پیچیدم

جایش اما همه ی عمر صفا می کردم

 

هرچه باریدم و گفتم تو فقط خندیدی

داشتم سُفره ی دل پیش تو وا می کردم!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

کوه یخ

غمگینم از نگاهت، بی مهریِ کلامت

خوردم به کوهی از یخ از سردیِ سلامت

 

سُرخ و سفید و تُردی، ای کاش می چشاندی

یک جرعه از شرابت یک لقمه از طعامت

 

ما خون دل...! تو امّا رِزقت تُرَنجَبین باد

با ما بگو چه کردی دنیا شده به کامت؟

 

با ما چه کردی ای عشق؟ با پای خود دویدیم

در آرزوی دیدار، با شوق سوی دامت!

 

دنیا هزار و یک درد در قلب مان فرو کرد

امّا تو مَرهمی باش گاهی به یک پیامت!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

هست و نیست

همچناکه این جهان روزی به آخر می رسد

هرچه باشد عمر ما هم بی گمان سر می رسد

 

بیشتر بخشنده باش و سفره ات را باز کن

مرگ، پُشتِ زندگی ناگاه از در می رسد

 

مثل رستم مرد میدان باش و از چیزی مترس!

شک مکن! از جانب سیمرغ یک پَر می رسد!

 

مرگ جانت را اگرچه می برد، آگاه باش

زندگی خام است و از این راه بهتر می رسد!

 

بی خیالِ هرچه هست و نیست، وقتی عشق هست

هرچه از دستت رَوَد چندین برابر می رسد

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

چراغ کوچک

در کنارت نیستم امّا فراموشم مکن

خط مَکِش بر خاطراتم گُنگ و مَغشوشم مکن

 

در نگاهت اصفهان و در تنت شیراز هست

در تماشایِ جهان حیران و مدهوشم مکن

 

داغ داغم! بی نیازِ هیزم و کبریت ها

بیش از این آتش مسوزان! نقطه ی جوشم مکن!

 

لحظه یِ آخر فقط محکم در آغوشم بگیر

اینکه خواهی رفت را آویزه یِ گوشم مکن

 

پیش خورشیدِ نگاهت یک چراغِ کوچکم

من خودم آهسته خواهم سوخت، خاموشم مکن!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

کابینه ی عشق

یک لحظه اگر باز کنی سینه ی خود را

من شرح دهم آن غم دیرینه ی خود را

 

من شیفته یِ دیدن آن ذات عزیزم

یک دوست نشانم دهد آیینه ی خود را

 

در دیده ی من نیست درخشندگی قبل

چون ریخته بر پای تو گنجینه ی خود را

 

هرجا سخن از عشق شده سد شده ای تو

ای عقل فراموش کن آن کینه ی خود را!

 

از سجده ات ای کاش گل از گل بشکوفد

آتش بزن آن جِبهه ی پُر پینه ی خود را

 

تو رای منی! العجل ای عشق! بفرما

تشکیل بده یک تنه کابینه ی خود را

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

بوتیمار

هر که از روزِ ازل یک همنشین و یار داشت

برکه حتی نزد خود غمخوار و بوتیمار داشت

 

دیگران سرگرم آغوشند و لب ها روی لب

کاش راهِ وصل ما هم جاده ای هموار داشت

 

در جوابِ زندگی هر بار بردم نام او

نام خوبش بیش از این ها ارزش تکرار داشت

 

در قَفَس پرواز کردن گرچه دلخواهم نبود

سبزیِ چشمش مرا یک عُمر بر این کار داشت

 

اتهامم عشق اگر باشد به رویِ دیده ام

بند بندِ پیکرم در پیش او اقرار داشت

 

گاه می آید که قلبت پر شده از یاد او

آن زمان ای کاش می شد وعده یِ دیدار داشت

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

سکوت محض

دیگر نشد به روی غرورم بایستم

درهم شد آسمان و برایت گریستم

 

دلتنگم آنچنان که به ذهنت نمی رسد

بی تو برای ثانیه ای هم نزیستم

 

در یک سکوت محض در آغوش ابرهام

یک شیر پاک خورده بگوید که چیستم!

 

قرمز بمان چراغ کمی دَردِ دل کنیم!

من آدَمِ عبور از آن ماه نیستم!

 

اسمم چه بود؟ هیچ مُهم نیست بعد او

در بند آن نمان که چه هستم؟ که کیستم؟

 

ای آسمان به ذکر مصیبت نیاز نیست!

من خود مصیبتم! غم خود را گریستم!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

ذکر خیر

مباد وصله ی جانت مقابلت باشد

که دست باد دهد هرچه حاصلت باشد

 

مباد آنکه بفهمد تو عاشقش شده ای

چنین شود خودِ او مُهر باطلت باشد

 

صبور و محکمی امّا رئوف و دلنازک

که عشق در پی کشفِ فضائلت باشد

 

سلام ای دل ساده! هرآنچه پشت سرت

به ذکر خیر نشینند شاملت باشد!

 

به حال و روزِ تو و خنده هات مشکوکم

خدا به فکر مداوای عاجلت باشد

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

سر به راه

حاصلت از سر به راهی غیرِ گُمراهی نشد

عذر تقصیر ای دل من! آنچه می خواهی نشد!

 

مو به مو و خط به خط خواندم هر آنچه عقل گفت

عقل شاهم شد ولی شایسته یِ شاهی نشد

 

راه سویِ عشق روشن بود چشم امّا ندید

دل فراوان خواست امّا پای مان راهی نشد

 

من گیاهی کوچکم! خورشید جان بر من بتاب!

قَدّم از این حد فراتر نیست! کوتاهی نشد!

 

راه درمان مرهم است امّا برای زخم هام

هیچ چیزی بهتر از اشک شبانگاهی نشد

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

معجون

چو قایقی که سراسیمه و شکسته شده

دلم دچار شده ست و به گل نشسته شده

 

اگر درخت...، تکیده! اگرکه گل...، پر پر!

به پر ندوز نگاه را! پرنده خسته شده!

 

صدا زدند بیایید بارِ عام شده

من آمدم ولی انگار راه بسته شده!

 

چرا مشوَّشی ای دل؟ چه شد سپاه تو را

که اینچنین به هم افتاد و دسته دسته شده؟

 

سکوت و خنده و فریاد و غم! چه معجونی!

چنین شده ست که گفتند: او خجسته شده!

 

خیال و خواب من از تو تهی شده، نکند

همین دو رشته ی باریک هم گسسته شده!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

خنده ی مبهم

درون خنده ی خود گوییا غمی دارد

شبیه ابر تصاویر درهمی دارد

 

خطوط چهره ی او حرف می زند با من

شنیدنی ست ولی خط مبهمی دارد

 

چه خوب می شد اگر در جهان او بودم

چه حال خوب و قشنگی! چه عالمی دارد!

 

مسیح من شده و نور بر دلم پاشید

چه کرد با من بی جان؟ عجب دمی دارد!

 

میان حرف زدن هاش غرق خواهم شد

زبان او چو مزامیر زمزمی دارد!

 

چو رود کوچکی ام در هوای او اما

به رغم جاذبه اش سد محکمی دارد

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

طره های باد

چون که دندان لق شود باید از آن ها بگذری

گاه باید اینچنین از خیرِ دنیا بگذری

 

مایه یِ دلگرمی اند امّا به یاران دل مبند!

گاه باید از میان جمع تنها بگذری!

 

پاکبازی کن ببینی که چگونه می شود

مثل موسی از دل امواج دریا بگذری

 

طره هایش پُرسشی بی پاسخند و بهتر است

رد شوی و از جواب این معمّا بگذری

 

زندگی در چشم من بوسیدن لب های اوست

زندگی کن تا دمی از خواب و رویا بگذری!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

قبله نما

به صد اشاره به تو راه را نشان داده

هزار گوشه ی ابرو به تو تکان داده

 

ببوس کنج لبش را حریف از خود توست

به راه های فراوان به تو زمان داده

 

زبان گذار درونِ دهان حضرت یار

خدا به حکمت نابش به هرکه نان داده

 

برای آنکه نگهدار مهر هم باشیم

درون سینه خدا قلب مهربان داده

 

جوان و پیر ندارد هرآنکه دل داده

به اختیار خودش پای یار جان داده

 

اگر برهنه شده زخم بر تنش مزنیم

درخت هرچه که دارد به این و آن داده!

 

دلت چو قبله نما هست و هر جهت باشی

مسیر خانه ی دلدار را نشان داده!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

 

جمع و تفریق

پر از دردم نمی خندم بگو با دل چه باید کرد؟

که من خُشکم تو بارانی بگو با گل چه باید کرد؟

 

کمی امروز و فردا کن کمی نم نم بیا شاید

بفهمم سرنوشتم را که تا ساحل چه باید کرد؟

 

تو خورشیدی و در طوفان به امّید تو می جنگم

ولی مهرت اگر بر من نشد مایل چه باید کرد؟

 

تمامِ عمرمان سرگرم جمع و ضرب و تفریقیم

کسی اما نمی داند که با حاصل چه باید کرد؟

 

به پای عشق او هر دم خودم را تن به تن کشتم

بگو یا قاضی الحاجات با قاتل چه باید کرد؟

 

ببین مقتول این قصه به من یکریز می خندد

و من با خود گلاویزم که با این دل چه باید کرد؟

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

نمایشکده ی آثار

کار او اخم و منم شیفته ی اطوارش

کاش می شد گرهی باز کنم از کارش

 

سبزه می روید از اعماق دل صحراها

او اگر تن کند آن پیرهن گلدارش

 

هرچه حسن است خدا در تن او جا داده

جاودان باد نمایشکده ی آثارش!

 

چشم و گوشش به همه کوی و گذر می جنبد

دست من هست حساب و همه ی آمارش

 

کیست چون من که بریزد به دلش آتش را

جای آنکه زند آتش به دل سیگارش؟

 

گرچه او سر به هوا است ولی می خواهم

بالش زیر سرش باشم و عمری یارش

 

کل دارایی من یک جگر خونین است

حاصل دست خودِ توست! بیا بردارش!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

مادر

بِگُشا اخم از آن رُخ که دلم باز شود

عشق با دیدن لبخند تو آغاز شود

 

سبزه یِ چشم تو یعنی که توانسته بهار

پشت چشمان قشنگِ تو پس انداز شود

 

لحنت آنقدر لطیف است که داوود نبی

از خدا می طلبد با تو هم آواز شود

 

سُکرِ انفاس تو انگار دلش می خواهد

آخرش باعث گمنامی شیراز شود

 

آنچنان خوب و عزیزی که خدا گفته بهشت

زیر پایِ تو بیفتد که سرافراز شود

 

نام تو منشأ و یادآور زیبایی هاست

خالقت خواسته در وصف تو ایجاز شود

 

آه مادر بخدا با تو جهان شیرین است

خنده کن تا همه جا غرق گل ناز شود

 

محمد فرخ طلب فومنی

از کتاب طره های باد

 

کانال اشعار

اینستاگرام

 

 

لاف عشق

با من سخن بگو ولی از عشق دم مزن

لطفاً عزیز حال خوشم را به هم مزن

 

از من عبور کن گل خوش خط و خال من

در پیش چشم همچو منی هم قدم مزن

 

خو کرده ام به گوشه ی دنجی که ساختم

یک ماجرای تازه برایم رقم مزن

 

با آنکه هرچه داشته را پای دل گذاشت

محض مزاح هم سخن از بیش و کم مزن

 

تو اهل عشق نیستی و لاف می زنی

از آنچه نیست با من دلخسته دم مزن!

 

محمد فرخ طلب فومنی

از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)

 

کانال اشعار

اینستاگرام