وقتی دلت گرفته‌ست، یعنی به فکر اویی

وقتی دلت گرفته‌ست، یعنی به فکر اویی
یعنی هنوز با او، سرگرم گفتگویی

پلکت اگر پریده‌ست، چشمت اگر به هر سوست
یعنی که در پِیِ او، در حال جستجویی

می نوشی و سراب است، می خوابی و عذاب است
بی او جهان ندارد، یک ذره طعم و بویی

ای کاش قلب عاشق، بی عشق پس بیفتد
گویی نبوده هرگز، پیمانه و سبویی

عشق از میان ما رفت، از بس که دست بُردیم
بر نام طاهِرِ او، بی غُسل و بی وضویی

✍️ محمد فرخ‌طلب فومنی
📚 حریر و عطر بهار

عشق یا وابستگی؟

عشق یا وابستگی؟ نامش نمی دانم چه است
نام این دردی که افتاده‌ست در جانم چه است

می روم می آیم و می خندم و می گریم ات
شرح حالم را شنیدی، حال درمانم چه است؟

بیش از آن چیزی که دارم پیش پایت ریختم
پاکبازی عیب یا حسن است؟ تاوانم چه است؟

اختیارِ اشک ها از دست من در رفته است
تازه می فهمم که طعمِ لقمه‌یِ نانم چه است

من تو را در قلب خود دارم بدون برد و باخت
پس چه فرقی می کند در خط پایانم چه است

✍️ محمد فرخ‌طلب فومنی
📚 حریر و عطر بهار