باد!
باد آمد دُورِ تو پیچید و عطرت را ربود
کوه، پُشتِ ابرها زیبائیت را می ستود
جلوه ات پُر شوکت امّا طاقَتِ من اندک است
شعر آمد در میان بسیار را کم کم سُرود
آتشی در جانم است و بوسه می خواهم ولی
بهتر است آهسته آهسته به تو راهی گشود!
روز و شب مانند طوفان می خروشی در تنم
هیچکس ای کاش قلبش اینچنین عاشق نبود
عُمر، بی لمسِ تَن و روحَت برایم مُضحک است
کُلِّ دنیا گیرم اصلاً مال من باشد! چه سود؟
محمد فرخ طلب فومنی
از مجموعه غزل طُرّه های باد(نشر آنیما)
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان ۱۳۹۷ ساعت ۶:۲۶ ب.ظ توسط محمد فرخطلب فومنی
|
محمد فرخطلب فومنی