قلبم نشانه بود، ولی از پَرَم گذشت
شُکرِ خدا که تیر بلا از سرم گذشت

دیدم به چشم خویش که آن ابر مهربان
بارید بر جهان، ولی از کشورم گذشت

گفتم به حال و روز مَنِ خسته دل مخند
با خنده از حکایت اشک آورم گذشت

در من شکست باورم از عشق راستین
مومن شدم به کُفرش و از باورم گذشت

دل گفته اند مثل جواهر گرانبهاست
دلداده اش شدم، ولی از گوهرم گذشت

بر برگ برگِ دفترِ شعرم نشان اوست
بر برگ ها قدم زد و از دفترم گذشت

نزدیک شد که تیرِ خلاصی به من زند
جانی ندید در من و از پیکرم گذشت

محمد فرخ‌طلب فومنی