تبليغاتX
محمد فرخ طلب

حال و هوایی که مدتی با من ...

پر از دردم نمی خندم بگو با دل چه باید کرد ؟

 

که من خشکم تو بارانی بگو با گل چه باید کرد ؟

 

خدا باید بداند من خودم را تن به تن کشتم

 

نمی دانم جوابش را که با قاتل چه باید کرد ؟

 

بگو امروز یا فردا ؟ کجا ؟ تا کی ؟ چرا دورم ؟

 

تو را دیدم اگر روزی که ناغافل ... چه باید کرد ؟

 

کمی امروز و فردا کن کمی نم نم بیا شاید

 

بفهمم سر نوشتم را که تا ساحل چه باید کرد ؟

 

و با دیوانه می خندی که این یک رسم معمولی است

 

بخوان این تکه را با من که با عاقل چه باید کرد ؟

 

ببین مقتول این قصه به من یک ریز می خندد

 

و من با دل گلاویزم که با قاتل چه باید کرد ؟

 

+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 19:2 |