حال و هوایی که مدتی با من ...
پر از دردم نمی خندم بگو با دل چه باید کرد ؟
که من خشکم تو بارانی بگو با گل چه باید کرد ؟
خدا باید بداند من خودم را تن به تن کشتم
نمی دانم جوابش را که با قاتل چه باید کرد ؟
بگو امروز یا فردا ؟ کجا ؟ تا کی ؟ چرا دورم ؟
تو را دیدم اگر روزی که ناغافل ... چه باید کرد ؟
کمی امروز و فردا کن کمی نم نم بیا شاید
بفهمم سر نوشتم را که تا ساحل چه باید کرد ؟
و با دیوانه می خندی که این یک رسم معمولی است
بخوان این تکه را با من که با عاقل چه باید کرد ؟
ببین مقتول این قصه به من یک ریز می خندد
و من با دل گلاویزم که با قاتل چه باید کرد ؟
+ نوشته شده توسط محمد فرخ طلب در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت
19:2 |


